تا چند سال پیش در خانواده ما عمه پدری ام با ما زندگی می کرد؛ که در تهران به دنیا آمده بود و گل جان خانم صداش می زنند. او به داشتن لهجه تهرانی شهره بود و نیز چون کوره سوادی داشت، خیلی مبادی آداب بود. عادت داشت برای هر کاری تعارف کند و چاشنی حرف هایش این تکه کلام بود: «دس و پنجتون درد نکنه.»
از زمانی که من یادم می آید، همگی او را گل جان صدا می زدند، اما وقتی ما بچه بودیم و او را با این اسم صدا می زدیم، مطابق عادتش می گفت: «قربون صدای نازتون برم، نگین گل جان. مرا عمه صدا بزنین.»
عمه گل جان بزرگتر از پدربزرگ بود. اما این که چگونه به همراه پدربزرگ به مشهد آمدند، خودش حکایتی داشت. به گفته خودش پدرش را کمی به یاد می آورد، اما از مادرش هیچی نمی دانست. او و پدر بزرگ در خانه صاحب منصبی زندگی می کردند و به کارهای خانه می رسیدند، بعد عمه با گماشته ای که در همان خانه در خدمت صاحب منصب بوده، ازدواج می کنند. شوهر عمه اصالتا مشهدی بوده، برای همین دست عمه و پدربزرگ را می گیرد و همگی به مشهد می آیند. اما مدتی نمی گذرد که شوهر عمه می میرد، یا از او طلاق می گیرد، ـ در این باره او هیچ وقت حاضر نشد صحبتی بکند ـ عمه پس از آن تا آخر عمر ازدواج نکرد و مواظب پدربزرگ بود، بعد هم از بچه هایش که همگی پسر بودند؛ نگهداری کرد. بعد از فوت پدربزرگ؛ عمه نزد پدرم آمد که پسر بزرگ پدربزرگ بود، و وقتی من به دنیا آمدم، دیگه ازپیش ما نرفت.
عمه گل جان همیشه از من می خواست، مانند خودش در تکه پاره کردن تعارف؛ امساک نکنم؛ وگرنه دیگران خواهند گفت؛ آدم بی ادبی هستم. او مرا بیشتر از همه خواهر و برادرهایم دوست داشت؛ برای همین همیشه باهام گرم می گرفت. کافی بود هر درخواستی بکنم؛ تا او تندی انجام بدهد.
چندروز پیش از مرگ عمه؛ یک روز با هم تنها شدیم. آنوقت نمی دانم چطوری شد؛ خواستم از شوهرش تعریف کند و بگويد؛ آیا به او هم مثل دیگران؛ تعارف تکه پاره می کرد.
عمه برای اولین بار با طیب خاطر خواست در باره شوهرش صحبت کند. اول خواست بروم کنارش بنشینم. تندی گفتم: «چشم عمه جان»
او هم مطابق معمول با تعارف جوابم را داد: ««چشمت بی بلا، عمه.»
آنوقت ظرفی پر آجیل و قیسی و کشمش آورد. ـ از آنجا که قند خونش بالا بود، همیشه چایی اش را با این چیزها می خورد. ـ من هم که عاشق اینا بودم، خوشحالی ام را نتوانستم نشان ندهم، برای همين با تکه کلام خودش گفتم: «دستتون درد نکنه عمه جان، چرا زحمت کشیدید.»
همانطور که با تعارف جوابم را می داد و قربون صدقه ام می رفت، دو تا چای داغ از سماور آب طلایش ریخت و توی سینی قدیمی اش گذاشت و آمد کنارم نشست.
چشمانش را بست و لبخند شیرینی توی صورت سفید و چروکیده اش پهن شد. بعد از مدتی؛ آرام گفت: «چی بگم عمه جان، اون خدا بیامرز كه نه ارثی برام گذاشت، نه تخم و ترکه ای که دلم بهش خوش باشه. تا زنده بود قربون صدقه ام می شد.»
بعد برخاست و از توی صندوقچه اش، بالشی قدیمی بیرون آورد. به فرو رفتگی وسط بالش اشاره کرد و گفت: «شبی که عروسی کردیم، سرمو روی همی بالش گذاشته بودم.»
آهی کشید، چشمانش را بست و ساکت شد. حدس زدم افکارش به نخستین همبستری در شب زفاف کشیده شده است. شاید هم از بیان آن خجالت زده شده بود. یک کمی که گذشت، انگار با خودش باشد؛ آهسته گفت؛ سرشو آورد جلو و بوسیدم. بهش گفتم: «آقا قربون لب و دهنتون. چرا زحمت می کشین.»

